Saturday, September 17, 2016

سر موضعی ها – از: م.تهرانی


از اواخر دهه۵۰ و همزمان با اوجگیری مقاومت مردمی، در فرهنگ اجتماعی کشورمان برخی کلمات و واژه ها بر سر زبانها افتاد و بسرعت ساری و جاری  شد. واژههایی که برای همه ایرانیها بیانگر و بازگو کننده معنایی خاص بود و به راحتی با بکارگیری یک کلمه بدون نیاز به هیچ توضیحی، یک محتوا با آن تفهیم و تفاهم میشد. مثلاً کلمه «هوادار» به هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران اطلاق میشد. وقتی گفته میشد فلانی هوادار است یعنی از سازمان مجاهدین طرفداری میکند. حتی در زندانهای رژیم هم، برای بازجوها و پاسداران کلمه هوادار یعنی هوادار سازمان مجاهدین و اگر کسی مثلاً هوادار سازمان چریکهای فدائیان خلق بود، باید میگفت من هوادار چریکهای فدایی هستم. مثالی دیگر: کلمه «حزب اللهی» تداعی کننده قشری مرتجع ریشو و چماقدار و وحشی بود که کارشان سرکوب آزادیها تحت لوای دین بود (و هست) و عمدتاً  به طرفداران حزب جمهوری گفته میشد، حتی مادر بزرگها و پدر بزرگهای سالمند هم که دستی درسیاست نداشتند، به محض آنکه می شنیدند فلانی طرفدار حزب جمهوری است؛ درجا میگفتند «چماقدار حزب اللهی» است. اگر گفته میشد فالانژها به فلان جا حمله کردند، همه میفهمیدند که همان لات و لمپن های حزب جمهوری و چماقداران ریشوی بسیجی هستند که دمشان به سپاه و کمیته بند است. 
بعد از ۳۰ خرداد سال ۶۰ و همراه با موج گسترده دستگیریها و رواج  شکنجه در زندانها بعنوان اصلی ترین اهرم فشار بازجو برای درهم شکستن و به توبه و ندامت کشاندن اعضا و هواداران مقاومت، ایستادگی و پایبندی آنها به آرمانها و اصول خدشه ناپذیرشان آنقدر فراگیر و گسترده بود که بسرعت کلمه خود را یافت و وارد فرهنگ مقاومت شد: کلمه «سرموضع» یعنی ایستادن بر سر مواضع مجاهدی و مبارزاتی و انقلابی و کوتاه نیامدن و نشکستن زیر شکنجه و انواع تهدیدها و تطمیع ها و وفای به عهد تا پای جان  . . . و این واژه  زبانزد خاص و عام شد. بیش از همه، بازجوها و دژخیمان از این کلمه استفاده میکردند و مثلاً اگر میگفتند فلانی سر موضع است یعنی مجاهدی مقاوم است و کوتاه نیامده و لب به خیانت باز نکرده و اطلاعاتش را نداده و نشکسته است، بنابراین در دستگاه ارتجاع حاکم حکمش اعدام و یا حداقل زندان و استمرار فشار و شکنجه است. در حکومت آخوندی آزاد کردن یک نفر سرموضعی از زندان ولو آنکه هیچ جرمی (با معیارهای دژخیمان خمینی) مرتکب نشده باشد و حتی دوران محکومیتش تمام شده و همه احکام و تعزیرات اعمّ از شلاق و زندان را هم تحمّل کرده باشد، بازهم ممنوع بود. برای درک بهتر و  روشن تر این موضوع و جایگاه و نقش واژه مقدس «سرموضع» بعنوان یک شاهد، گوشه ای از هزاران نمونه مربوطب به خودم را نقل میکنم. 
من در اول تابستان ۶۰ دستگیر شدم در حالی که هیچ سند و مدرکی برای اثبات مجرمیت!! من در همان دستگاه ارتجاع حاکم نداشتند، اما سه ماه بلاتکلیف در بازداشتگاه سپاه و دادستانی بودم. سپس مرا به زندان اوین منتقل کردند و تحویل بند ۲۰۹ دادند که در اختیار بازجوهای سپاه پاسداران بود. 
در اوین سربازجو (دژخیمی بنام جواد و بازجوی دیگرم بنام هادی) مدام حین شکنجه میگفتند تو یک «منافقی!» و تو «سر موضع هستی؟» در نهایت مرا محکوم به ۱۸ ماه حبس تعزیری کردند (در دهه ۶۰ حکم واقعی و اصلی را بازجو میداد و اگر دادگاهی هم تشکیل میشد کاملاً فرمی و برای خالی نبودن عریضه بود). 
۳ماه بعد از اتمام دوره ۱۸ماهه محکومیت، هر چه پیگیری میکردم آزادم نمیکردند تا آنکه در اوایل فروردین۶۲  مرا به بخش ناظر زندان اوین فرا خواندند و گفتند: «حکم تو تمام شده و سه ماه هم اضافه کشیده ای، ولی برای آزادی از زندان دو شرط دارد : اول آنکه باید بیایی در حسینیه اوین در جمع چند هزار نفر زندانیان، بالای سن بروی و مصاحبه کنی و خودت را معرفی کنی تا اگر سر ما کلاه گذاشته بودی و رده و مسؤلیتهایت را در بازجوئیها نگفته و کتمان کرده بودی، توسط توّابین زندان شناسایی شوی و از دست ما در نروی. شرط دوم اینکه باید به ما اثبات کنی که توبه کرده ای و سر موضعی نیستی! و اثبات آنهم با معرفی نفرات سر موضع هم بندیها و هم اتاقی هایت است، حداقل باید دونفر سر موضعی را معرفی کنی تا  بتوانی آزاد شوی و سراغ زندگی ات بروی، آنوقت ما خودمان کمکت میکنیم و پول و امکانات میدهیم تا تشکیل خانواده بدهی و… (من هم در دلم گفتم به همین خیال باش). البته این ریلی بود که با همه کسانی که باید آزاد میشدند، میرفتند و بواقع هم کمتر کسی بود که آزادش کنند. به هر حال شرط اول را قبول کردم ولی شرط دوم را گفتم من کاری به کار کسی ندارم و کسی را نمی شناسم و فقط از خودم میتوانم بگویم.  روز بعد مرا به همراه ۴ زندانی دیگر که آنها هم مثل من حکمشان تمام شده بود و باید آزاد میشدند، صدا زدند و به مصاحبه حسینیه اوین و بالای سن رفتیم و هر کدام خودمان را معرفی کردیم. آن روز لاجوردی نبود و معاونش دژخیم لمپنی بنام مجید قدوسی بود. در شروع با لحن لمپنی ویژه پاسداران گفت: ما وقت نداریم، بیخودی برای ما شرّ و ورّ نبافید و سخنرانی هم نکنید هر کدام دو تا منافق سر موضعی بندتان را معرفی کنید و بیایید پائین بروید دنبال کارتان. ابتدا هر کدام خودمان را در دو سه جمله معرفی کردیم. نفر اول گفت من کسی را نمیشناسم و کاری به کار کسی ندارم. نفر دوم هم جوابی مشابه نفر اول داد، نفر سوم گفت من فقط راجع به خودم حرف میزنم و به کس دیگری کار ندارم، نفر چهارم که من بودم، گفتم من هم کاری به کار کسی ندارم. یکمرتبه مجید قدوسی از شدت خشم  کف به دهان آورد… نیم خیز شد و عربده کشان گفت: «پدر سوخته منافق بگو اولیش خودم و دومی اش هم خودم» بدنبال آن یکی از بریده مزدوران توّاب از وسط جمعیت داد زد «مرگ بر منافق!» ، تعدادی از درهم شکستگان تواب با او همنوایی کردند و جلسه شلوغ شد (همان چیزی که ما میخواستیم) قدوسی  رو به نفر پنجم کرد و گفت: تو چه میگویی؟ او نیز گفت من هم حرفی ندارم و کسی را نمیشناسم. قدوسی که خیلی خودش را باخته بود، از شدت خشم  چهره اش کبود شده بود، گفت: گم شید همه تان بیایید پائین، آنقدر در زندان بمانید تا بپوسید! وقتی به بند برگشتیم مجاهد قهرمان حمید صفائیان پرید و مرا بالای دوش برد و بچه ها همه شادمانی کردند و درود درود گفتند و ما راغرق بوسه (و البته شرمندگی) کردند. مشخصاً مجاهدان قهرمان علی محمدی، حمید صفائیان، محسن علی مددی، نظر نصیر مقدم و . . . . بسیار تشویق و خوشحالی کردند. البته آن برادران همگی بعدها حکم  زندان گرفتند و سپس در قتل عام تابستان ۶۷ به شهادت رسیدند. فردای آن روز ما را به ناظر زندان بردند و بعد از یک دست پذیرایی جانانه حکمی جلویمان گذاشتند با این مضمون: «چون شما توبه نکرده اید و بر سر مواضع نفاق هستید تا ابراز ندامت و احراز توبه و تا اطلاع ثانوی باید در زندان بمانید» من هم حکم را فوراً  امضاء کردم و به بند بازگردانده شدم.
۱۳ ماه گذشت. در اردیبهشت ۶۳ مجدداً به بخش ناظر زندان اوین فراخوانده شدم و همان سؤال و معرفی نفرات سرموضعی بند را مطرح کردند که جواب من هم همان جواب سال قبل بود. درجا حکم مجدد «تا اطلاع ثانوی» را جلویم گذاشتند و من هم امضاء کردم. هنگام خروج از اتاق، دژخیم گفت: خوب فکرهایت را بکن و اگر برای سومین بار حکم تا اطلاع ثانوی بگیری یعنی حداقل ابد و چه بسا اعدام. دو ماه بعد مرا به بازجویی فرا خواندند و این بار میزدند که تشکیلات بند را باید بگویی و اتهام ما تشکیلات داخل زندان بود که حین همین بازجوئیها پرده گوش چپم پاره شد و . . . که بماند. منظورم از ذکر این وقایع این بود که بگویم در زندانهای حمینی اصلاً بحث اصلی این نبود که چه کار کرده ای؟ بلکه بحث این بود چگونه فکر میکنی و چه عقیده و مرامی داری؟
این موضوع از همان فردای ۳۰ خرداد در زندانهای خمینی بعنوان اصلی ترین  بحث طرف دعوا و منازعه بود و تا همین امروز هم ادامه دارد. در تابستان سال ۶۷ هم به همین اتهام و با همین شیوه ۳۳۰۰۰ نفر ظرف چند هفته قتل عام شدند. در زندانهای خمینی اصلاً مهم نبود که چند سال حکم گرفته یا نگرفته ای، مهم این بود سر موضع هستی یا نیستی؟ مجاهد هستی یا نه؟ حاضر به کوتاه آمدن و توبه و ندامت هستی یا نه؟ به همین دلیل در دادگاههای مرتجعین حاکم (تازه اگر دادگاهی تشکیل میشد!) مدت آن بسیار کوتاه بود و معروف به دادگاههای دو دقیقه ای بود که یک دقیقه آن صرف اسم و مشخصات متهم میشد و یک دقیقه هم اینکه آیا سر موضع هستی یا نه و ابلاغ حکم!
خمینی و قدرت پرستان حاکم، آنقدر خوار و ذلیل و درمانده و حکومتشان آنقدر لرزان و ضعیف و وامانده بود که بواقع تحمل مرام آزادیخواهی، آن هم توسط افرادی که در زندان و در چنگ خودش بودند را نداشت. درست در نقطه مقابل و در آن سوی ماجرا، شیرزنان و کوهمردان دلاوری بودند که بهای آزادی خلقشان را با سینه های ستبر و چهره هایی گشاده و خندان، پرداختند و بر طناب دار بوسه زدند و سفاکیت خمینی را به سخره گرفتند، تا آنکه توانستند خمینی را بعنوان منفورترین حکمران تاریخ ایران معرفی و مجاهدین را بر تارک تاریخ درخشان ایران جاودانه به ثبت برسانند.
در اینباره باز هم سخن خواهیم گفت.
 ۱۸ شهریور ۹۵

كارزار«نه» به آخوند روحاني در نيويورك

فعاليت‌هاي هموطنان عليه سفر نمايندة رژيم ركوردار اعدام براي حضور در اجلاس مجمع عمومي ملل متحد








مراسم سالگرد تولد شهید قیام بهنود رمضانی در آرامگاه وی در امام‌زاده طاهر قائم شهر


روز پنجشنبه مراسمي به‌مناسبت سالگرد تولد شهید قیام بهنود رمضانی در آرامگاه وی در امام‌زاده طاهر قائم شهر برگزار گردید. جمعی از خانواده‌های شهیدان و زندانیان سیاسی در این مراسم بر سر مزار وی حاضر شدند و يادش را گرامی داشتند. شهید بهنود رمضانی دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه نوشیروانی بابل بود که در ۲۴ اسفند ۱۳۸۹ توسط دژخيمان خامنه اي به شهادت رسيد.
چند تن از مادران شهدای قیام و خانواده‌های زندانیان سیاسی در پیامی یاد بهنود رمضانی شهید قیام را گرامی داشتند. در بخشی از این پیام آمده است: بهنود و همرزمانش در سراسر تاریخ، حضور دارند. حتی اگر پیکرشان زیر خاک است، اما خونشان در رگهای این سرزمین جاری ست و به شرافت و انسانیت، حیاتی دوباره میبخشند.

 جمعی از خانواده‌های شهیدان و همچنین زندانیان سیاسی و مدافعان حقوق‌بشر و فعالان مدنی در این مراسم با همراه خانواده شهید بهنود بر سر آرامگاه وی حاضر شده و یاد او را گرامی داشتند و آرامگاه وی را گلباران کردند. شرکت کنندگان در مراسم، ضمن همدردی با خانواده وی با نثار گل و خواندن سرود جمعی یار دبستانی، یادش را گرامی داشتند.


در این مراسم کیکی به شکل گیتار، که مشخصه‌یی از علاقمندی این دانشجوی شهید به‌کار نوازندگی گیتار بود روی آرامگاه وی در کنار بوته‌هایی از گل قرار داده شده بود.


شهید بهنود رمضانی دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه نوشیروانی بابل بود که در 24اسفند 1389 توسط مأموران جنایتکار رژیم به‌شهادت رسید.





 


به‌خاطر تو – محمود رویایی



نه به‌خاطر باد
نه به‌خاطر آتش
نه به‌خاطر آب
به‌خاطر آبشار خون و گلزار خاوران؛ به‌خاطر توفان و حصار و داغ مادران
به‌خاطر سلامِ ریسمان و استخوان ِحنجره؛ به‌خاطر من و آسمان و سکوت و پنجره
به‌خاطر دستانی پر از لاله؛ به‌خاطر بغضی سنگین و ۲۸ساله.
به‌خاطر حمید، به‌خاطر غلامحسین و سعید؛ به‌خاطر محمدرضا و رضا و کامبیز؛ به‌خاطر مهران و هادی و پرویز…
یادتان هست؟ از قزل که منتقل شدیم هنوز با هم بودیم. در سلول ۵ بند۲ گوهردشت.
سال بعد هم که به بند ۱۶ رفتیم، چار تا سلول کوچیک داشتیم، باز هم با هم بودیم.
حمید یادت میاد وقتی پاسدارا سر ورزش جمعی داشتن لت و پارمون می‌کردن، با ترانه اندک اندک جمع مستان… دستشون مینداختیم؟ اون روز داود لشکری گفت امروز می‌خوام دست و پا بشکنم هر کی جرأت داره بره ورزش جمعی… قرار بود مریضا نیان ولی مهران هویدا با اون وضع کمرش اومد، می‌خورد و یواشکی می‌خوند و اون زیر مسعود فلاحو اذیت می‌کرد، غلامحسین مشهدی هم طاقت نیاورد، اومد تو صف اما کامبیز بدنِ نحیفشو جلوش سپر کرد تا ضربه‌ها به اون نخوره…
حمید دلم واسه بچه‌ها یه ذره شده؛ احساس می‌کنم بیست و هشت ساله دارم دنبالتون میام، نه! ۲۸ساله دارم میدوم اما بهتون نمی‌رسم. من مسئول سلولتون بودم سنگ صبورتون بودم، باید اونجا _جلو هیأت مرگ_ هم جلو می‌افتادم اما موندم و شما مثل برق از کنارم گذشتین. شما ایستادین و دفاع کردین و رفتین، من نشستم و سکوت کردم و موندم. وقتی یاد حمید شبهه‌ای میافتم که تازه گرفته بودنش و از هممون کوچیکتر بود از خودم بدم میاد. وقتی یاد غلامحسین مشهدی ابراهیم میافتم که بیماری قلبی داشت، تک فرزند و همه چیز مادرش بود کباب میشم. مادرش همه زندگیشو فروخت، اومد یه اتاق تو گوهردشت اجاره کرد تا از دور بتونه با تنها امیدش نجوا کنه. همه زندگیش همین بود اما ازش گرفتن. محمدرضا حجازی یادته؟ شما که تو خرداد ماه رفتین اوین قرار بود همون هفته آزاد بشه. طفلک همه خونواده‌شو از دست داده بود. خودش بود و خواهری که همه عشق و زندگیش محمدرضا بود. نامه خواهرشو روزهای آخر برام خوند. نوشته بود داداش دیگه نمی‌تونم تحمل کنم. بالاخره تونستم دادستانو ببینم. بهش گفتم برادرم چند سال پیش حکمش تموم شد گفتین آزادش میکنین ولی ۲سال دیگه محکومش کردین. الآنم چند ماهه که حکم دومش هم تموم شده. به خدا دیگه برام جونی نمونده، تو این دنیا فقط همین یه برادرو دارم چی از جونش می‌خواین… آخرِ همون نامه نوشته بود: کی میای داداش؟ ! به خدا حاضرم تنها بچه‌مو پیش پات قربونی کنم…
محمدرضارو یکشنبه نهم مرداد اعدام کردن. وقتی صداش کردن هنوز نمی‌دونستیم چه خبره. گفتم احتمالاً اجرای احکامه می‌خوان آزادت کنن. گفت محمود فکر کنم می‌خوان بکشن. گفتم اگه رفتی بیرون به بچه‌ها سلام برسون. بغلم کرد و گفت دیدار با پدر؛ میعاد با حنیف. گفت به مسعود سلام برسون. خیلی ماهه. همه زندگیم فدای یه تار موش… گاهی وقتها با خودم میگم کاش من جای شما بودم. شما این‌جا بودین؛ چقدر دوست داشتین تو جمع ارتش آزادی باشین. بزرگترین آرزوی بچه‌ها تو زندون شنیدن یه دقیقه صدای مسعود بود. یادته وقتی تونستیم سخنرانی سال۶۴ مسعود‌رو با هزار ریسک و هیجان، نصف شب از بچه‌های بند پایین با نخ بگیریم چه صفایی می‌کردیم؟ هممون جمع شدیم تو سلول دوم، محمدرضا نوشته‌رو می‌خوند و اشک می‌ریخت. مهران هویدا و حمید شبهه‌ای پلک نمی‌زدن. تو و هادی حواستون به بیرون بود، کیو چششاش برق می‌زد. یادته وقتی رسید به اونجایی که گفت اومدم تا خودمو نسلمو سازمانمو فدا بکنم برای رهایی مردم ایران… نفس همه بند اومد؟
گفتم مهران! روز شنبه هشتم مرداد با اولین سری دارش زدن. تازه دو هفته بود از انفرادی اومده بود. ۳روز قبل پاسدارها صداش کردن گفتن داداشت تو جبهه کشته شده بیا درخواست بنویس برو ملاقات. روزی هم که اعدام شد فکر می‌کرد داداشش تو جبهه کشته شده. بعدها فهمیدم برادرش سالمه می‌خواستن اذیتش کنن.
حمید محرم اون سال که گوشه سلول با مهران هویدا و پرویز شریفی سر یزید و خمینی صحبت می‌کردیم یادت میاد؟ هر چارتامون یه چیز می‌گفتیم ولی دعوا می‌کردیم. اون روز هنوز خمینی‌رو نمی‌شناختیم. اون موقع اگه یکی می‌گفت خمینی لحظه‌یی به خدا و آخرت اعتقاد نداره هیچ کدوم قبول نمی‌کردیم؛ می‌گفتیم داره اما چه خدایی!… حالا می‌فهمم حتی لحظه‌یی به خدا و روز حساب اعتقاد نداشت. اگه داشت که حرم امام رضارو منفجر نمی‌کرد. کشیشهارو مثله نمی‌کرد تا شاید بتونه به حساب ما بذاره و چهره‌مونو بین مردم خراب کنه.
تو می‌گفتی خمینی همخون یزیده، مهران می‌گفت محصولشه.. دیدی چقدر اشتباه می‌کردیم؟ یزید هرگز اسیر نکشت؟ یزید بیمار نکشت؟ یزید فلج مادرزادو بیمار صرعی و سرطانی و قطع نخاع‌رو حلق‌آویز نکرد؛ یزید کاری با زنها نداشت کاری با مادرها و خونواده‌ها نداشت.
نمی‌دونی حمید چی به‌سر خونواده‌ها آوردن. بعد از آزادی. رفتم خونه مهران هویدا؛ خواهرش داغون بود، مادرش مجنون بود. باباش هم دق کرد و مرد. مادر تا سالها دم در مینشست و می‌گفت مهران میاد…
بگذریم؛ 
حمید یادت هست؟ شبها بعد از خاموشی ساعتها نجوا می‌کریم. بعد از کلی شوخی و دعوا و بحث بامزه سیاسی تو از دغدغه پدرت می‌گفتی، از دلتنگی فرح و سعید و مادرت، من از علی می‌گفتم و زری. تو از داستان فیلمهای ۱۶میلیمتری و نمایشنامه‌ها می‌گفتی من می‌خندیدم و می‌گفتم از ایمانت بگو. ایمان ۸ساله با عینک گرد و پنسی و «رویا»یی که ۱۱سال بیشتر نداشت. شب عید سال۶۶ یادت هست؟ با چه مکافاتی تونستیم یواشکی یه نمایشنامه راه‌بندازیم. نمایشنامه اتوبوس. آهن پاره‌یی که توش مشتی فقیر و ساده دل زندگی می‌کردن. یادت هست؟ حسابی گرفت؛ اشک و لبخند با هم جاری شد. من سید بودم، مسعود جوون معتاد، حاج ممد سدبابا، احمد حاجی فیروز، هادی جوون دانش‌آموز، منصور قهرمانی پاسبون… از او بچه‌ها دو سه نفر موندن؛ همه‌رو کشتن. راستی حاج ممدم که اومد پیش تو. اونو جعفر کاظمی‌رو چند سال پیش به جرم قیام کشتن. یادته حاج ممد ۲تابچه‌ش فلج بود؟ طفلک خونه‌شو فروخت خرج بچه‌هاش کرد ولی هردوشون از درد مردن…
چه روزهایی بود! ورزش جمعی، اتاق گاز، روزهای ملاقات؛ فضای باز!. راستی یادت میاد روزی که فهمیدم تو کابین ملاقات رویای کوچولو گریه می‌کرد چه قشقرقی راه انداختم؟ اولش نمی‌گفتی از چی دلخور بود اما بعد معلوم شد بهت التماس می‌کرد که تورو خدا به مامان بگو یه روز قرمه سبزی درست کنه. چن ساله نخوردیم. می‌گفت دیروز رفتیم مهمونی، تا مامان دید ناهار قرمه‌سبزیه دستمونو گرفت گفت بریم خونه. می‌گفت مامان میگه چون بابا قرمه سبزی دوست داره ما از گلومون پایین نمیره…
حمید آخرین وداعمون یادت هست؟ روز چارشنبه ۱۱خرداد تو رو با بچه‌های دیگه بردن اوین. از ۱۵۰نفری که از بندها جمع کردن بردن بند۴ اوین فقط ۷نفر زنده مون. ۱۴۳نفر کشتن. اون روز نمی‌دونم چرا؟ ولی با هر کی روبوسی می‌کردم بغض داشتم. شما هم یواشکی اشک می‌ریختین. تلاش می‌کردم با شوخی و خنده کسی متوجه حالم نشه اما نمی‌شد؛ به دلم برات شده بود دیگه هیچ کدومو نمی‌بینم… هنوز احساس می‌کنم شونه‌هام از اشک احد و حسین نجاتی خیسه. یادمه من و تو دلمون نمیومد از هم خداحافظی کنیم؛ آخر کار دستمو گرفتی رفتیم تو سلول درو بستی. همدیگه‌رو بغل کردیم. با وجودیکه همیشه، تو هر شرایطی می‌خندیدیم، جدایی هم برامون عادی و خنده‌دار شده بود، این بار بی‌اختیار با هم زدیم زیر گریه. یادم اومد چند روز قبل بعد از ملاقات گفتی بابام اینا خونه رو فروختن دارن میرن کرج گفتم آدرس جدید خونتون کجاست؟ گفتی رفتن فردیس سر کوچشون یه کبابیه بیشتر نمی‌دونم…
۳سال بعد که آزاد شدم با آزادعلی رفتیم فردیس. تا نزدیکهای ظهر گشتیم. خونه‌رو پیدا کردیم. با همه اشتیاقی که برای پیدا کردن خونتون داشتم همین که رسیدم به در آهنی بزرگ و می‌خواستم زنگ بزنم یه دفعه خشکم زد. با خودم گفتم چند سال گذشته احتمالاً یادشون رفته، چرا یادشون بیارم و اذیتشون کنم؟ اصلاً از کجا معلوم منو بشناسن؟. هزار فکر و خیال تو ذهنم اومد و رفت اما ته ته دلم بازم نگران خودم بودم؛ می‌ترسیدم. گفتم اگه یه دفعه بگه چرا حمیدو کشتن تو زنده موندی چی بگم؟ بگم اون وایستاد و دفاع کرد و من نکردم؟ بگم اون جونشو واسه آزادی مردم داد من جونمو واسه آزادی خودم نیگه داشتم؟ چی بگم… . تو همین فکرا بودم که بی‌حال و بی‌اختیار زنگو فشار دادم. دو دقیقه بعد مادرت درو واکرد. همین‌که منو دید دست انداخت گردنم بغلم کرد و گفت بوی حمیدو میدی… بعد سرشو کرد تو کوچه و گفت ایمان ایمان، رویا بیاین عمو اومده. مادرت اشک می‌ریخت. با یه چشم به هم زدن ایمان و رویا اومدن کنارمون. رویا بزرگ شده بود. چه خانومی! نشناختمش. از تو حیاط راه افتادیم. مادرت مارو به سمت اتاقی که طرف چپ راهرو بود هدایت می‌کرد، ایمان دستمو گرفت کشوند به سمت راست. رفتیم اتاق سمت راست. وارد که شدم دیدم بابات نشسته چندتا شلنگ و لوله بهش وصله. سلام کردم. خم شدم صورت و پیشونیشو بوسیدم. یه نیگا به من کرد زد زیرگریه. گفت بابا چرا کشتنت؟ می‌خواستم مثل قدیما با فضای شوخی وخنده فضارو بچرخونم که با جمله دوم بابات میخکوب شدم. گفت آخه لامصب چرا کشتنت؟ مگه از دیوار مردم بالارفته بودی؟ مگه دزدی کرده بودی که کشتنت… مادرت اومد در گوشش گفت این آقا محمود دوست حمیده، حمید نیست. اما بابات ول کن نبود می‌گفت مگه همه اهل محل به اسمت قسم نمی‌خوردن؟ مگه هر کی کارش گیر می‌کرد یه راست نمی‌یومد خونه تو؟ الآن کجا برن؟ با درخواست و اشاره مادرت نشستم. روی سینه دیوار سمت راست یه تابلو نقاشی رنگی توجهمو جلب کرد. زیرش نوشته بود مجاهد شهید حمید لاجوردی. با دیدن تصویر قشنگت و کلمه مجاهد که برگهای پهن گلدون احاطه‌ش کرده بود دوباره بغضم پاره شد. زدم زیر گریه. رویا و ایمان به پهنای صورت اشک می‌ریختن، مادرت حرص می‌خورد و سرشو تکون می‌داد، بابات هم یه ریز می‌گفت واسه چی کشتنت؟.
میدونی حمید! بابا تقریباً شنوایی و بینایی‌شو از دست داده بود. یکی از کلیه‌هاشم کار نمی‌کرد… سعی کردم با دو سه جمله یه کم صحنه‌رو جمع‌وجور کنم اما فایده نداشت؛ دوباره وسط صحبتم پرید و گفت یه نیگا به این بچه‌هات بکن. اینا چیکار کنن؟ نگفتی بابام مریضه؟ نگفتی بچه‌هام منتظرن؟.. مادر داد می‌زد بابا به خدا این حمید نیست. حمیدو کشتن حمید دیگه نمیاد. بابا ول نمی‌کرد. یه ریز می‌گفت بی‌انصاف چرا کشتنت؟ من دیگه چشمم نمی‌بینه، نگفتی بابام تنهاس…
حمید عزیز؛ ۲۸سال گذشت. روی اون خونها خمینی جلاد ولایتشو تجدید کرد. ۳۰هزار خون ریختن و خیز خلافت ۳۰۰ساله برداشتن؛ خبرهای قتل‌عام‌رو چنان سرسخت و سیمانی بستن تا احدی جرأت نکنه اسمی از نام و مرام و پیام شما به زبون بیاره. ۲۸سال، ۲۸دولت زیربغل هیولارو گرفتن تا خروش خون و هیبت خاوران، ولایت قاتلان رو نلرزونه؛ ۱۴سال دوستانت رو تو محاصره و تیر و تبر و موشک و شکنجه‌های روانی نگه‌داشتن. قسم خورده بودن نذارن یک مجاهد زنده از لیبرتی خارج شه. اما روزی که آخرین دسته از مجاهدان از حصار خارج شدن، احساس کردم ارتش آزادی از روی لاشه نیمه جون ولایت‌فقیه عبور کرد. همه شما حاضر بودین. انگار به چشم می‌دیدم که ۳۰هزار سر به دار؛ بیدار و ببیقرار بالای سر جسد هیولا وایستادین و کف میزنین.
نازنین! ۲۸سال دویدم و دویدیم و دویدیم تا امروز به جنبش فراگیر دادخواهی قتل‌عام شدگان رسیدیم. دولتهای مماشات یکی بعد از دیگری اومدن و لگدی به ما زدن و رفتن. ما موندیم، با جوشش خونهای پاک شما اوج گرفتیم وامروز با تحقق شعار هزار اشرف به هدف نزدیک شدیم.
نازنین! شما رفتین؛ جانانه رفتین؛ اما هنوز خونتون داغ و داغتون تازه‌اس. داغی که می‌سوزونه خیمه و خونه دشمنامونو؛ خونی که رسوا می‌کنه ولایت خونریز و جماعت خونخوارش‌رو. اون روزها وقتی از محاکمه قاتلان۶۷ می‌گفتیم می‌گفتن با این رژیم مگه میشه؟ ! سنگ بزرگ علامت نزدنه… اما امروز با جوشش خونهای پاک شما سایه‌ها کنار رفتن و زنگها برای قاتلان به صدا در اومد.
نازنین! بخواب
آروم و آسوده بخواب
امروز خاوران؛ آرامگاه همه سربداران و قبله‌گاه عاشقانه
و فردا زیارتگاه یاران آزادی‌ست

Friday, September 16, 2016

فریاد دادخواهی علیه اعدامهای فزاینده در ایران 

و فراخوان به تحقیق درباره قتل‌عام ۶۷ 

سی و سومین اجلاس شورای حقوق‌بشر که روز 13سپتامبر در مقر اروپایی ملل‌متحد در ژنو با سخنرانی کمیسر عالی حقوق‌بشر سازمان ملل زید رعد حسین آغاز شد هم‌چنان در ژنو ادامه دارد.
صبح روز پنجشنبه در سومین روز این اجلاس آقای بهزاد نظیری طی سخنانی در سی و سومین اجلاس شورای حقوق‌بشر ملل متحد، درباره جنایات صورت گرفته توسط رژیم به‌ویژه قتل‌عام 30000 زندانی سیاسی در سال 67 با حکم خمینی چنین گفت:

بهزاد نظیری - از سوی بنیاد دانیل میتران - فرانسه لیبرته

آقای کمیسر عالی، 
ما در نگرانیهای شما در مورد نقض حقوق‌بشر در ایران شریک هستیم و عمیقاً از این‌که مقامات رژیم ایران با دفتر شما همکاری نمی‌کنند اظهار تأسف می‌کنیم. (مقامات این رژیم) به‌طور کلی مانع از دسترسی جامعه بین‌المللی به شرایط داخل کشور می‌شوند.

اعدامها، اعم از این‌که با حکم قضایی باشند یا بصورت فرا قضایی، بصورت بسیار گسترده در ایران صورت می‌گیرد. اما در واقع اعدام افراد به‌خاطر عقاید و تعلقات مذهبی امری نیست که فقط به اوت ۲۰۱۶ مربوط شود چرا که در اوت ۱۹۸۸ و ماههای بعد از آن ۳۰۰۰۰ زندانی سیاسی که بیشتر آنها اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران بودند بر اساس یک فتوای خمینی اعدام شدند.

یک نوار ضبط شده که در ۹ اوت گذشته علنی شد، صدای آیت‌الله منتظری را به گوش می‌رساند که قرار بوده در رأس حاکمیت در ایران جانشین خمینی شود.

منتظری خطاب به عاملان این قتل‌عام، که کماکان در پستهای کلیدی در رأس حاکمیت، به‌ویژه در دستگاه قضایی قرار دارند، می‌گوید «بدترین جنایت در تاریخ جمهوری اسلامی ایران به‌دست آنها صورت می‌گیرد» و این‌که «اعدام چند هزار نفر ظرف چند روز نهایتاً بر خلاف مصلحت نظام است». 

عفو بین‌الملل، دیده‌بان حقوق‌بشر، فدراسیون جهانی حقوق‌بشر و شمار زیادی از حقوقدانان بین‌المللی این کشتار را به‌عنوان یک جنایت علیه بشریت توصیف کرده‌اند.

آقای کمیسر عالی، 
شما در سخنرانی افتتاحیه گفتید «بعضی دولتها ممکن است نمایندگان ما را راه ندهند، ولی نمی‌توانند ما را ساکت کنند، یا این‌که چشمهای ما را ببندند» . هزاران خانواده هنوز نمی‌دانند که نزدیکان آنها که قربانی این کشتار بوده‌اند در کجا دفن شده‌اند؛ آنها در گورهای دستجمعی در اطراف پایتخت و شهرهای بزرگ پراکنده شده‌اند.

بنابراین، ما از شما می‌خواهیم، در هماهنگی با مکانیزمهای شورای حقوق‌بشر، تحقیقاتی را پیرامون این نقض وخیم و گسترده حقوق‌بشر در ایران آغاز نمایید.

در دومین روز این اجلاس، میلیشیا جاودان از سوی انجمن حقوق‌بشر زنان ایران طی سخنانی، اعدامهای فزاینده در ایران تحت حاکمیت رژیم آخوندی را محکوم کرد و از کمیسر عالی حقوق‌بشر و شورای حقوق‌بشر سازمان ملل‌متحد خواستار تحقیق پیرامون قتل‌عام 67 به‌عنوان جنایت علیه بشریت شد.

میلیشیا جاودان - از سوی انجمن حقوق‌بشر زنان ایران

آقای رئیس، 
دیروز کمیسر عالی حقوق‌بشر، نگرانی خود در مورد شرایط تأسف‌بار حقوق‌بشر در ایران را اعلام کرد. کمیسر عالی ادامه اعدامهای فزاینده و نقض حقوق اقلیتهای مذهبی و قومی را برجسته کرد.

تنها در ماه اوت 86نفر توسط حکومت ایران اعدام شدند. 25نفر از آنها زندانیان سیاسی سنی و کرد و زندانیان عقیدتی بودند. روز 5 اوت کمیسر عالی به‌خاطر اعدامهای دستجمعی در ایران ابراز تأسف کرد.

چهار روز بعد در 9اوت یک فایل صوتی منتشر شد که محتوای یک جلسه را نشان داد که توسط آیت‌الله منتظری جانشین خمینی در آن زمان در سال 1988 برگزار شده بود. فایل صوتی, جزئیات یک قتل‌عام بی‌سابقه از زندانیان سیاسی, بر اساس فتوای خاص خمینی در سال 1988 را روشن می‌کند.

منتظری خودش از سرعت و سنگینی کشتار وحشت‌زده شده بود.

اکثر زندانیان سیاسی که در سراسر کشور قتل‌عام شدند دانش‌آموزان جوان و دانشجویان, هواداران گروه مخالف مجاهدین خلق بودند.

آنها در اوایل دهه 80 دستگیر شده بودند و محکومیتهای زندان خودشان را سپری می‌کردند که ناگهان اعدام شدند.

در فتوا, خمینی اصرار می‌کند که هر زندانی که هنوز در دیدگاه سیاسی خود ثابت قدم می‌باشد در دشمنی با خداست و باید کشته شود.

شدت این جنایت به منزله جنایت علیه بشریت است. متأسفانه, تا به امروز این اقدام وحشیانه با سکوت و انفعال جامعه جهانی مواجه شده است. انتشار این نوار صوتی بر یک جنایت پنهان و طولانی گواهی می‌دهد.

امروز بیش از هر زمان ما خواستار تحقیق پیرامون این جنایت فجیع توسط کمیساریای عالی, شورای حقوق‌بشر و شورای امنیت هستیم.

Thursday, September 1, 2016


Clinton sides with Dem leaders on Iran sanctions
Add caption

Clinton sides with Democrats to sanction Iran

The Hill, Sept. 1, 2016 - Hillary Clinton is siding with leading Senate Democrats in a looming fight over expiring sanctions on Iran.
In a statement to The Hill, a spokesman for Clinton, the Democratic presidential nominee, called for Congress to renew the expiring Iran Sanctions Act (ISA) without adding additional measures to combat recent aggressive behavior in the wake of the international nuclear deal.
“Hillary Clinton supports a clean reauthorization of the Iran Sanctions Act and believes Congress should get this done in short order when they return from recess,” Jesse Lehrich said.
“She has always made clear that while the historic deal passed last year represents a crucial step forward toward preventing Iran from obtaining a nuclear weapon, we must proceed with a 'distrust and verify' approach,” he said. “Maintaining the infrastructure to immediately snap back sanctions if Iran violates the terms of the deal is essential.
“Congress should put partisanship aside and send the president a clean ISA reauthorization bill for his signature.'
The position aligns the former secretary of State with leading Democratic lawmakers such as Minority Leader Harry Reid (Nev.) and Sens. Charles Schumer (N.Y.) and Ben Cardin (Md.), who in July introduced a measure to renew the current law as-is for another decade.
Clinton’s running mate, Sen. Tim Kaine (D-Va.), has introduced a similar bill with Sen. Chris Murphy (D-Conn.) that would renew the sanctions law until a United Nations agency certifies that all Iranian nuclear material is being used for peaceful activities. That certification would likely come in eight years.
Clinton's position might leave less wiggle room for moderate Democrats looking to team up with Republican lawmakers to pile new restrictions on Iran.
Before leaving town for the August recess, Democratic Sens. Bob Menendez (N.J.) and Joe Manchin (W.Va.) joined with Foreign Relations Committee Chairman Bob Corker (R-Tenn.) and Sens. Marco Rubio (R-Fla.), Tom Cotton (R-Ark.) and Dan Sullivan (R-Alaska) on a bill that would renew the Iran Sanctions Act and also add new mandatory sanctions and limits on the White House’s ability to waive the restrictions.
The Iran Sanctions Act expires at the end of the year, and renewal is likely to be a top issue for lawmakers on Capitol Hill this autumn. Legislators contend that the law is essential to be able to put sanctions back in place should Iran break its terms of the nuclear accord.
That deal, which went into full effect in January, lifts international sanctions on Iran’s energy and financial sectors in exchange for limits on its ability to produce a nuclear weapon.
The accord was never very popular among Americans, and public attitudes may have turned further against it in recent months, following continued aggression by Iran and stories that appear to show the Obama administration as overly eager to reach a deal. On Thursday, a think tank led by a former United Nations weapons inspector claimed that the U.S. and other countries secretly exempted Iran from certain responsibilities under the deal in order to have implementation done on time.
Critics of the agreement say that additional sanctions are necessary to punish Iran for continued human rights abuses, ballistic missile tests and other aggressive acts.
Defenders of the deal have worried, however, that new sanctions could be seen as an attempt to undermine the accord and might end up scuttling it.
In his statement on Thursday, Lehrich maintained that Clinton, if elected, would not hesitate to employ new sanctions against Iran if they were called for.  
“As president, she will also continue to enforce, and strengthen as necessary, sanctions on Iran's support for terrorism, human rights abuses and ballistic missile activity,' he said.

Holding the mullahs accountable for crimes against humanity

Iran’s theocrats are guilty of killing thousands of Christians — and Muslims